تبليغاتX
روزهای خاکستری

روزهای خاکستری

فاصله

 

غم تو با سکوت من

 

     می آمیزد

 

          و 

 

اشک متولد می شود

 

       اکنون که

 

  میان من و تو

 

    ابری از فاصله

 

        چون دیوار است

 


 

نوشته شده توسط مینا در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 17:28 موضوع | لینک ثابت


برگی از تنهایی...

برگی تنها

وقتی آن روز برای اولین باردر بین انبوه برگهای مرده وسط خیابان آرام آرام قدم می زدم و در جستجوی آغاز دیگری بودم،با شروع قطرات ریز و درشت باران که نرم نرمک به زمین تشنه برخورد می کردو در آن هیاهوی بارانی که هر کس در حال فرار از آن ریزش که با خودش زندگی به همراه داشت،بود به یاد نوای زیبایی از زندگی افتادم.صدایی که شاید پایان آغازی بود ولی شروعی برای پایان دیگر می بود.

همچنان در جستجوی آن لحظه در بین سیل باران به درختی رسیدمکه به تنهایی و دور از دیگران قد خمیده و شاخه ها به دورها کشیده بود. دستی بر تنه کهنسالش کشیدم وآخرین برگی که از شاخه اش در تقلا بود را در دست گرفتم و به جویبار سپردم و با خود زمزمه کردم 

 

     "و این لحظه خداحافظی برای برگی است که می رود جای خود را به تازه از راه رسیده ای بدهد"

 

 


 

نوشته شده توسط مینا در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 7:15 موضوع | لینک ثابت


وقتی دلم تنگه...

امشب باز دلتنگم

 

وقتی دلم به درد میاد و کسی نیست به حرفهایم گوش کند،وقتی تمام غمهای عالم در دلم نشسته است،وقتی احساس می کنم دردمندترین عالمم،وقتی تمام عزیزانم با من غریبه می شوند و کسی نیست که حرمت اشکهای نیمه شبم را حفظ کندوقتی تمام عالم را در قفس می بینم بی اختیار از کنار آنهایی که دوستشان دارم بی تفاوت می گذرم...


 

نوشته شده توسط مینا در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 7:58 موضوع | لینک ثابت


جملات رمانتيک ويژه پيچوندن :

 - آرزوي من خوشبختي توست، با من باشي يا نباشي فرقي نميکنه!!

 - خودم هم نمي دونم چيکار ميخوام بکنم.نميخوام تو به آتيش من بسوزي!!!

 - تو هم خوشگلي،هم باهوشي،هم زرنگي.. .آدمهايي خيلي بهتر از من گيرت مياد!!

 - ما مدلهاي ذهنيمون با هم فرق ميکنه!! هيچ پروسيجري براي تلفيق اين دو مدل نداريم!!

- تاکيد مداوم بر برخي جملات شريعتي:"اگر عشق دوام يابد،به ابتذال ميکشد

 

این مطلب رو با توجه به اینکه خودم خوشم نمیاد ولی چون آقا سعید گفته بذارم توی وبلاگم میذارمش نظر یادتون نره 

تشخيص دختر ايراني :

هرگز بيني هايشان عمل کرده نيست .

 - موهايشان خدادادي طلائي است و مادر زادي مش داره .

- وقتي از کنار هم رد ميشن هرگز به هم چپ چپ نگاه نمي کنند.

 - تمام زيور آلاتشان طلاوجواهرات اصل است.

 - تا قبل از ازدواج هر گز ابروهايشان را بر نمي دارند.

 - بدون اجازه خانواده شان هيچ جا نميرن .

- وقتي باهاشون دوست شدي هفته دوم بايد بري خواستگاري .

- هميشه سر به زير هستن و به هيچ غريبه اي نگاه نمي کنند

 -قسمتي از سفرنامه ي پينوکيو به ايران زیاد جدی نگیرین

 


 

نوشته شده توسط مینا در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 15:43 موضوع | لینک ثابت


حریم قلب آدما

 

حریم قلب آدما مثل حرم می مونه ،توی حرم ،وسط ضریح یکی نشسته

 و دورش رو طلا گرفتن...قلب آدمم همین جوریه یه نفر فقط می تونه

 واردش بشه،وقتی اون یه نفر واردش شد دورش رو حصار می کشن و

 بقیه کسایی که تو حریم اون میان،مثل زاۀرایی هستندکه دارن دور یه

 حرم طواف می کنند ،همه اونا رو آدم دوست داره که اجازه داده دور

 حرم دلش بچرخن و به اون حریم راه پیدا کنند ولی اون که توی حرم

 دل نشسته یه چیز دیگه اس ...اونو بهش میگن عشق...تو همون کسی

 هستی که توی حرم دل من نشستی و هر کس دیگه ای که بیاد،باید دور

 حرم تو طواف کنه چون صاحب دل من تویی....


 

نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 15:47 موضوع | لینک ثابت


خیلی تنهام

خیلی تنهام

هیچ کس برای دیدن من نمی آید درانتهای زمان گم شده ام

 

و چشمان گریانم،نابینا گشته

 

هیچ کس دلش برای تنهایی ماه نمی سوزد

 

هیچ کس نمی خواهد باور کند

 

که ماهی قرمز خانه مادربزرگ خواهد مرد!

 

هیچ کس برای پرپر شدن شقایق خانه مان اشک نمی ریزد

 

هیچ کس به سراغ غمگین ترین عشاق دنیا نمی آید

 

دلم تنهاست روحم تنهاست

 

احساسم شکسته شده وخنجرفروفته از قلبم خارج نمی شود

 

هیچ کس نیست که قلبم رابا نخ و سوزن محبت بدوزد

 

هیچ کس زیر بازوان ناتوانم را نمی گیرد تا زمین نخورم

 

هیچ کس سراغ ما را نمی گیرد!!!هیچ کس!!!

 


 

نوشته شده توسط مینا در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 2:39 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط مینا در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 16:47 موضوع | لینک ثابت


نا امیدم نکن

دوستت دارم

 

تنها بهانه من برای انتظار تویی و بغض وامانده در گلویم،آن چنان کهنه گشته که دیگر خیال شکستن ندارد.

به کدامین غم خویش سوگند یاد کنم که هر لحظه برای آمدنت همچون گل سرخ،گلبرگ هایم از تن میریزدو اکنون این آخرین گلبرگ است که در تن دارم،امید است که بیایی و رویشی دوباره

به وجودم تقدیم کنی.

 به امید نا امید نشدن امیدم


 

نوشته شده توسط مینا در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 11:35 موضوع | لینک ثابت


پنجره باز و بسته کن

پنجره باز و بسته كن
ياد هوای ابری و
ابرهای دل شكسته كن
پنجره باز و بسته كن
ياد پرنده آسمان
نسيم ريشه بسته كن
در پی پاره تنم
زخمی و دربه در منم
لال‌ام و در سكوت خود
بر سر و سينه می زنم
روزی نمی رسد كه من
به دوری تو خو كنم
خواب تو را عزيز من
چگونه آرزو كنم


 

نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 17:25 موضوع | لینک ثابت


زندگی ...

   زندگی شاید همین باشد

  یک فریب ساد ه و کوچک

  آن هم از دست عزیزی که دنیا را

  جزبرای او نمی خواهی

  من گمانم زندگی باید همین باشد

 

 

 

   زندگی کردن ما،مردن تدریجی بود

   آنچه جان کند تنم،عمر حسابش کردند

 


 

نوشته شده توسط مینا در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 16:7 موضوع | لینک ثابت


کسی نمی دانست

 

کسی نمی دانست

در این شب ابری

خیال آبی چیست

و خواب یک رویا

دوباره سهم کیست

کسی نمی دانست که اولین احساس

چگونه می آید،چگونه می ماند

و تا کجا حتی ،ادامه دارد باز

کسی نمی دانست

که قصه دیگر

برای فصل بعد

در انتظار عشق

دوباره شاید نیست

کسی نمی دانست


 

نوشته شده توسط مینا در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 9:49 موضوع | لینک ثابت


تو !!!

 

  تو!که با قدمهایت حتی مرا می رنجانی ،تو که با خنده هایت هم زجرم می دهی ،با بی معنی ترین حرفهایت مرا می میرانی از نبودنت می شکنم و با حضورت خرد می شوم.

تو می دانی بی تو نمی توانم. می دانی که بدون دست هایت و بدون نفس هایت هیچم می دانی دوستت دارم و می شنوی قلبم نام تو را ضرباهنگ ضربانم می کند می دانی که تنها تویی و تا تو هستی،هدف همین "تو" هستی


 

نوشته شده توسط مینا در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 9:28 موضوع | لینک ثابت


زندگی ...

 

 

این سناریو زندگی ام بود

که همیشه درگیر واژه هایی باشم

که سر و تهی ندارد.

در دورۀ سنگینی 

ذهنی از روی فاصله ها پرید

ودنیای من

از کوچکترین شهر ها هم

کم جمعیت تر شد

نمی دانستم

به سوی چه تنهایی بزرگی می روم

و این ندانستن

روزها یم را

از خوشی های کوچکی

لبریز کرده بود

اما عادت کرده بودم

به همین روزمرگی ها

به حس هایی که در لحظه ها

جاری می شوند و می میرند 


 

نوشته شده توسط مینا در یکشنبه نهم دی 1386 ساعت 7:42 موضوع | لینک ثابت


شب بارانی

چقدر دوست داشتم،همیشه در آن شب زیر نم نم باران،در کوچه های گلی در سکوت شب قدم می زدم.چه زیبا بود وقتی بدون چتر قدم بر می داشتم ودانه های باران گونه هایم را می شستند و پاهایم مداوم روی زمین سر می خورد. در آن شب فقط من بودم و نم نم باران سکوت شب و پارس گاه و بیگاه سگ ها،گاهی هم برق نبرد ابرها برای لحظه ای راهم را روشن می کرد.

همیشه دوست دارم به یاد آن شب بارانی،بی چتر زیر باران بروم و آن قدر بمانم تا سراپا خیس شوم.خدایا چقدر زیبا بود آن شب بارانی...


 

نوشته شده توسط مینا در یکشنبه نهم دی 1386 ساعت 6:25 موضوع | لینک ثابت


وقتی نگاه تو ...

وقتی که نگاه تو سرد از کنارم گذشت

اندوه جهان  مرا در خود پیچید

باران نگاهت خیسم کرد

هنوزم تشنه بارونم

بی چتر بی لباس ...

 


 

نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 7:41 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting